Sunday, April 13, 2014

 

غزلی دیگر در ادب ِ امروز


مات شدن در غروبِ میانه ی فروردین 


خسرو باقرپور

 
 
در آسمانِ بالغِ فروردین
غوغای عشقبازی ی ابر است و آسمان
تنهاترین چکاوکِ بُرنای این بهار،
بر شاخه های بی جوانه ی این شابلوطِ پیر،
گرمِ مُرورِ خاطره های گریز پاست.

اندوه در دلم
چونان فاخته ای لال
همراهِ بندِ خوش آهنگِ
آغازِ شعرم نمی شود.
چه غروبِ خاکستری و خلوتی است
و جانِ من چه غوغایِ خاموشی دارد
خیالم می پرد
چونان کلاغی کور
بر بام های سفالی ی خاطره های بی تصویر
آی عشق
آی عشق
چه حقیقتِ پُر فریبی بودی
چه حیرانی ی شگرفی هستی.



خاستگاه:
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۲۴ فروردين ۱٣۹٣ -  ۱٣ آوريل ۲۰۱۴


Saturday, April 12, 2014

 

'وقتی از ایرانی بودن شرمنده شدم'



در یازدهم سپتامبر سال ۱۹۹۷ میلادی نامه‌ای از ریچارد فرای به دستم رسید. فرای نوشته بود در صدد تشکیل پانلی است درباره دوران عبور از دوران ساسانی به دوران اسلامی در دومین کنفرانس ایرانشناسی در شهر مریلند و امیدوار است که من نیز با او همراه شوم.
در آن زمان من به عنوان استاد موقت در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا مشغول به تدریس تاریخ جهان باستان بودم و هنوز دکترایم را به اتمام نرسانده بودم.
به خودم گفتم این همان ریچارد فرای ایراندوست است که لقبش را از مرحوم دهخدا به خاطر عشقش به ایران گرفته است؟ همان فرایی که کتابش تحت عنوان میراث ایران تاریخ پیش از اسلام یکی از تمدن‌های بزرگ جهان (۱۹۶۳) را چندین بار خوانده‌ام و در زمانی که به وطنم، در آمریکا بی‌لطفی می‌شد٬ این کتاب و نویسنده‌اش سینه سپر بلا می‌کرد و از ایران و تمدن و مردمش دفاع می‌‌کرد؟ همان فرایی که کتابش را به دوستان "ایرانی: افغان ها و بلوچ‌ها و کردها و پارس‌ها و تاجیک‌ها" تقدیم کرده بود؟
"
این همان فرایی بود که در کتاب عصر طلایی ایران٬ در زمانی که اعراب میلیون ها دلار خرج می کردند که تمدن اسلامی را کاملا عربی نشان دهند و حضور دیگران را کمرنگ کنند٬ با این کتاب اهمیت ایرانیان را برای شکلگیری تمدن اسلامی و زبان فارسی برای تمدن آسیا را گوشزد کرد."
پس از آشنایی با او فهمیدم که فرای، ایراندوستی است استثنایی که حتی یک دانشجوی بی نام و نشان دکترا را، فقط بخاطر عشقش و تلاشش به ایرانشناسی، تشویق و کمک می‌کند.
من فقط یکی از صدها دانشجو و هزاران هزار ایرانی بودم که فرای با آنها این چنین کرده بود.
این همان فرایی بود که در زمانی که رشته "آسیای میانه" باب شده بود و دیگر نامی از خراسان بزرگ وجود نداشت و فرهنگ آنرا روس‌ها به طوری که می‌خواستند تقسیم و جابجا کرده بودند٬ و اساتید غربی که گاهی نان را به نرخ روز می‌خورند٬ در کتابهایشان ذکری از حضور ایرانیان در آنجا نمی کردند، درباره خراسان [کتاب] نوشت.
همان "آسیای میانه‌ای" که به خاطر روابط سیاسی میان وطنم و غرب٬ حتی نام ایران یا فرهنگش در آن خطه داشت محو می‌شد. فرای کتاب میراث آسیای میانه: قبل از آمدن ترکان را نوشت و به عموم نشان داد که ایرانیان از کجا آمده‌اند و در ادوار تاریخ باستان و قرون وسطی این منطقه چه اهمیتی برای ایرانیان و فرهنگ ایرانی داشته است.
فرای در این کتابش برای ما و مردم جهان رابطه ایران و ایرانی و "بوی جوی مولیان آید همی٬ یاد یار مهربان آید همی" را دوباره زنده کرد.
این همان فرایی بود که در کتاب عصر طلایی ایران٬ در زمانی که اعراب میلیون ها دلار خرج می‌کردند که تمدن اسلامی را کاملا عربی نشان دهند و حضور دیگران را کمرنگ کنند٬ اهمیت ایرانیان برای شکل‌گیری تمدن اسلامی و اهمیت زبان فارسی برای تمدن آسیا را گوشزد کرد.
"
دیروز اشک ریختم و از ایرانی بودن خودم خجل شدم. فردا که در تلویزیون ها نشان دهند که مردم ما چه بر سر مزار مردگان می آورند و حتی به آنها هم رحم ندارند٬ چگونه برای هزارمین بار نطق کنیم که ایران فرهنگی دارد زیبا٬ فرهنگی دارد پویا و مردمی دارد صلح جو؟"
این همان فرایی بود که در بیوگرافی‌اش به نام ایران بزرگ٬ پیشگفتار را چنین آغاز کرده است: "عظمت ایران همیشه فرهنگ آن بوده است."
پس از کنفرانس، فرای را بیشتر دیدم. با او سفر کردم و به دانشگاه خودم چندین بار دعوتش کردم. او همان فرای ایراندوستی بود که از نوشته‌هایش مشخص بود؛ با دیدنش اطمینان یافتم.
اما دیروز از دیدن آنچه مردمانی نابخرد بر سر مقبره آرتور پوپ و فیلیس آکرمن در اصفهان کرده‌اند اشک در چشمانم جمع شد. این مکانی بود که سالها پیش ریچارد فرای ایراندوست وصیت کرده بود آنجا خاک شود٬ خاکی که او درباه اش حدود شش دهه کتاب و مقاله نوشته بود.
زمانی که مطبوعات و تلویزیون‌های آمریکایی و خارجی صحنه یک سری تندرو و شعار مرگ را به عنوان "ایران" و "ایرانیان" به جهان جلوه می‌دادند٬ فرای در حال نوشتن و مصاحبه کردن بود و می‌گفت که ایران فرهنگی دارد غنی٬ مردمی دارد دوست داشتنی٬ باغ‌هایی دارد با صفا و فرهنگی دارد پر عظمت که از جیحون تا فرات را در بر می‌گیرد.
یک بار از ایران و ایرانی بد نگفت و در جواب به همه تلاش‌های او و دلسوزی‌اش برای ایران و ایرانشناسی٬ جوابش را این چنین دادند. من مطمئنم آنهایی که این بی‌آبرویی را کرده‌اند نه می‌فهمند و نه برایشان مهم است. اما من خجالت می‌کشم. من شرمنده هستم. من مقصرم.
دیروز اشک ریختم و از ایرانی بودن خودم خجل شدم. به دوستم که در دانشگاهی در همین حوالی استاد ایرانشناسی است گفتم: ما چه می‌کنیم؟ برای که داریم این چیزها را می‌نویسم و کنفرانس می‌دهیم؟
فردا که در تلویزیون‌ها نشان دهند که مردم ما چه بر سر مزار مردگان می‌آورند و حتی به آنها هم رحم نمی‌کنند٬ چگونه برای هزارمین بار نطق کنیم که ایران فرهنگی دارد زیبا٬ فرهنگی دارد پویا و مردمی دارد صلح جو؟ برای که بنویسم و برای چه بنویسم که ایران چه تاریخی داشته؟ برای چه مصاحبه کنیم و چه بگوییم درباره ایران و ایرانی؟

Friday, April 11, 2014

 

گاهنامه ای کتاب شناختی، ادبی، هنری، فرهنگی و اجتماعی با مجموعه ای از پژوهش های خواندنی و آموزنده




Tuesday, April 08, 2014

 

کوششی برای رازگشایی از بنیادِ آیینهای نوروزی



گفتگو با دکتر زروان مبتکر درباره میرنوروزی و سیزده بدر



خاستگاه : تلویزیون جم.


Monday, April 07, 2014

 

پوست اندازی ی "تغزل" در ادب امروز فارسی- یک نمونه:



خسرو باقرپور

دختر دریا
با تنپوشی از حریرِ روانِ آب آمد
اسبی به من هدیه داد!
نقره ی شب آبی شد
بید با سازِ باد رقصید
و سوسن به لهجه ی باران
ترانه خواند.
میان شب بوها و شبنم ها
دنبالِ تو می گشتم
نیامده بودی.

دختر خورشید
سوار بر ارابه ای آمد از بلور و نور
اناری به من هدیه داد!
فاخته ای باغ را به چهچهه مهمان کرد
درخت انار گُل داد
و در غبارِ نارنجی ی مه و نور
پروانه ای رقصید.
آوازت دادم
در چهارگاه و آه و صبوحی
نیامده بودی.

بیرون می آیم
از این باغِ شعله ور
می تازم
بر گرده ی این اسبِ ناشکیب
تا دشتِ لاله و برف و بلوط
رقصندگانِ شورشی ی دلتنگ،
پای می کوبند
در غبارِ بی قراری و آشوب
و آوازِ آمدنت را
در بانگِ حنجره ی زخمی ی این سُرنا
و با کوباکوبِ دُهُلِ دلهره
در مقامِ دلتنگی،
با بویِ آویشن،
و به رنگِ بنفشه
می خوانند و می خوانند و می خوانند
و تو نمی آیی.

موجِ رها و غافلِ گیسویت
همرنگِ زلالِ نگاهم نیست.
فرود می آیم از اسبِ اندوهم
می گذارم انارِ دلتنگی ام را بر سنگی
سلام می دهم به غروب
و سیگاری روشن می کنم.



گفتاوَرد از: اخبار روزwww.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۱۹ فروردين ۱٣۹٣ -  ٨ آوريل ۲۰۱۴


 

کلیدواژه ی جهان آرمانی در گنجینه ی فرهنگ و ادب ایرانی.



       
هزاره هاست که ما ایرانیان تشنه کام زندگانی ی آدمی وار و همزیستی ی آشتی جویانه و رفتار ِ مهرورزانه، لهله زنان در سراب سوزان و نفس گیر ِ یک سو نگری و جزم باوری، سرگردانیم؛ غافل از آن که کلید ِ دروازه ی جهان آرمانی در گنجینه ی فرهنگ و ادب ایرانی و در دسترس ماست. به دیگرسخن: "آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم/ یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم!" یا - به گفته ی حافظ بزرگ مان - "آنچه خود داشت، ز بیگانه تمنّا می کرد!"
*
    در زبانزدها و مثل ها و تمثیل های ما، نمونه های گوهرین بسیاری هست که ما هنوز ارج والای آنها را به درستی نشناخته ایم و جانمایه هاشان در منش و کتش ِ ما، نهادینه نشده است:
    بهشت آن جاست کازاری نباشد/ کسی را با کسی کاری نباشِد!: بی آزاری و خوش رفتاری ی آدمیان با یکدیکر، آرمانی ترین خواست ِ انسان است و بهشت ِ راستین، جهانی با حضور ِ چُنین مردمانی است! پای بندی به باور و مرام ِ خود و در همان حال، پذیرفتن ِ حقّ دیگران به داشتن ِ رسم و راه و باوری دیگر، سزاوارترین و .پذیرفتنی ترین و آرمانی ترین شیوه ی زندگی است.
 عیسا به دین خود؛ موسا به دین خود!
"جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت، ره ِ افسانه زدند!" - حافظ.
و ده ها نمونه ی والای دیگر از این دست.
به راستی که دریغا!

جلیل دوستخواه


Thursday, April 03, 2014

 

زبان فارسی و چالش های پیش ِ روی ِ آن: یک سخنرانی ی آموزنده و سودمند.


متن سخنرانی ی دکتر محمّد حیدری ملایری در پاریس را در نشانی ی زیر، ببینید و بشنوید. 

http://www.youtube.com/watch?v=_2VufXXsw2s

 

شاهنامه دریای ناپیداکرانه ی ادب و فرهنگ ایران و راز ِ پایداری و ماندگاری ی ایرانیان!


میرکسرا حاج سیّد جوادی

!شاهنامه راپایانی نیست


بی گمان ایران رادیده بود
وعده ی بهشت محقّق شد
و وحشیان، جشن ِ ِ پیروزی را
کباب هوبَره به نیش کشیدند
و پایان شاهنامه را
.به طعنه، خوش خواندند
*
امّاشاهنامه را
پایانی نیست
که نبردی است بی امان
با ستم
با ستمگران
و اهریمن، سرانجام
برستیغ دماوند
.آویخته خواهدشد

 *
شعاری نه
که چون روزروشن است
رازی که فاش نمی گویم


 *
.با سپاس از سراینده ی گرامی که این اثر شیوا را برای نشر، به ایران شناخت، سپردند

Wednesday, April 02, 2014

 

"جهان ِ کتاب" ۲۹۸-۲۹۷"، نشریافت.


    شماره های دوگانه ی۲۹۸-۲۹۷ ماهنامه ی جهان کتاب با گفتارِ نوروز، نگینی درخشان بر دیهیم جشنهای ایرانی و نماد ِ  "همدلی و همزبانی ی همه ی ایرانیان و ایرانی فرهنگان" از جلیل دوستخواه، در تهران نشریافت. 


 

به بهانه وصیت ریچارد فرای برای دفن در اصفهان - نوشتاری در مایه ی طنز




یکشنبه, ۱۰م فروردین, ۱۳۹۳

richard-frye

ریچارد نلسون فرای، ایران شناس برجسته ی آمریکایی،ادر سن ۹۴ سالگی درگذشت. او دارای خانه‌ای در اصفهان بود و وصیت کرده که در کنار زاینده‌رود دفن شود. فرای پیش از انقلاب در دانشگاه شیراز تدریس می‌کرد و عضو هیات امنای این دانشگاه بود.
حکایت یک بلاتکلیفی؛ ایران و ایران دوست فقید
پرفسور ریچارد فرای را چندان که می شناسیم ایران شناس و تارپخ پژوه آمریکایی بدانیم یا چنان که رسم برخی است و بر هر چهره فرهنگی !انگی می نشانند،جاسوس بخوانیم؟
عصر ایران؛ سروش بامداد – اگر یک دانشمند، ادیب، مورخ یا نویسنده ی ایرانی یا پارسی زبان در طول عمر خود به خلق آثاری چون «ترجمه ی تاریخ بخارا، و نوشتن کتابهای میراث باستانی ایران ، عصر زرین فرهنگ ایران، تاریخ باستانی ی ایران، میترا یا مهر در باستان شناسی ایران و ویرایش چهار جلد از کتاب تاریخ ایران کمبریج» همت گماشته و در ۹۴ سالگی چشم از جهان فروبسته باشد شایسته تجلیل تلقی می شود یا نه؟
اگر این دانشمند و پژوهشگر، نه ایرانی که ایران دوست باشد و همه اهتمام های پیش گفته را هم به کار بسته باشد چه؟ اگر این شخص در ۹۱ سالگی و در سفری دیگر به ایران آمده و رییس جمهور وقت ایران نیز یک خانه مجلل و تاریخی را در اصفهان به او پیش کش کرده باشد چه؟ تکلیف چیست؟ شایسته تکریم است یا نه؟
نام این ایران شناسِ نامدار آمریکایی، «ریچارد نلسون فرای» است. هم او که بعد از ظهر پنج شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۳ خورشیدی در بوستونِ آمریکا درگذشت. هم او که وصیت کرده بود در کناره زاینده رود اصفهان و در کنار آرامگاه یک شرق شناسِ دیگر- پرفسور آرتور آپهام پوپ- به خاک سپرده شود. در این ۴۸ ساعت البته این اتفاق نیفتاده و در ۴۸ سال آینده نیز بعید است این اتفاق رخ دهد. وقتی هنوز پیکر دکتر علی شریعتی پس از ۳۵ سال در دمشق است و به حیاط حسینیه ارشاد یا زادگاه خود در مزینان منتقل نشده و ایضا پیکر دکتر محمد مصدق ۴۶ سال است که همچنان در احمد آباد است و به ابن بابویه انتقال نیافته حدس این که جنازه دکتر فرای در بوستون بماند و کل پروژه هیچ وقت عملی نشود دشوار نیست.
چرای این قضیه هم نه تنها در ملیّت آمریکایی ی مرحوم پرفسورِ مستشرق و ایران شناس، که در مدالی است که یک روزنامه ی وزین (!) ایرانی پس از آخرین سفر او به ایران به سینه اش آویخت و در سرمقاله ۱۳ آذر ۱۳۹۱ رسما «جاسوس برجسته سیا» لقب اش داد.
ماجرا از این قرار بود که پرفسور آمریکایی برای شرکت در همایشی به ایران آمده بود که به ابتکار رییس دفتر محمود احمدی نژاد برپاشد و صرافت ها و ظرافت ها که به کار افتاد روشن شد که جناب «فرای» سال ها قبل اصطلاح «مکتب ایرانی» یا «اسلام ایرانی» را در همان کتاب «عصر زرین فرهنگ ایران» وضع کرده بود و برخی احساس کردند ایدئولوگ « جریان انحرافی» را پیدا کرده اند و چون ایران شناس نامدار آمریکایی که به گفته خودش و گواه آثارش «همه عمر خود را وقف ایران و فرهنگ ایرانی کرده» به سبب علایق فرهنگی در دولت اصلاحات نیز مورد توجه بوده میان دو جریان سیاسی و فرهنگی کاملا متفاوت و مغایر، یک وجه اشتراک پیدا کردند که همانا احترام به پرفسور فرای بود.
دولت اصلاحات اما یک خانه تاریخی در اصفهان را به او هدیه داده بود تا آن قدر در آن اقامت کند که وقتی چشم از جهان فروبست به طور طبیعی در کنار زاینده رود آرام گرفته و وصیت او نیز تحقق یافته باشد. مرحوم ایران شناس البته تعارف را جدی نگرفت و در آن خانه رحل اقامت موقت نیفکند و به همین که جنازه اش مجوّز اقامت دایم بگیرد بسنده کرد و البته همان گونه که گفته شد بسیار بعید و در حدّ محال است که وزارت ارشاد در میان این همه صنم ، یاسمن تازه ای برای خود ایجاد کند و سوژه به مخالفانی بدهد که مصداق کار فرهنگی را بیشتر درتوقیف و سانسور و معطل نگاه داشتن کتاب و کوچ دادن اهل موسیقی می دانند نه توجه به متن وصیّت نامه ی یک ایران دوست آمریکایی.
با این همه پرسش اساسی این است که این جناب ریچارد فرای ایران شناس و مستشرق و ایران دوست به خاطر آن همه علاقه به فرهنگ سرزمین ما و این همه همّت در معرّفی و شناساندن ایران و ایرانی شایسته ی تجلیل است یا واقعا «جاسوس برجسته سیا» بوده است یا هر دو؟ ودر هر سه حالت چرا معطلیم؟!
اگر ایران شناسی بزرگ بوده که دست به کارهای سترگ می زده چرا مانند ادوارد براون نام او بر یک خیابان ننشیند و دانشجویان با او آشنا نشوند؟ اگر جاسوس برجسته ای بوده چرا اسناد آن منتشر نمی شود تا احتیاط بیشتری به خرج دهیم؟ اگر هم هر دو، باز چرا رودربایستی می کنند؟ رسانه ملی که سابقه اتهاماتی فراتر از این را به مفاخر فرهنگی خودمان دارد، چرا پرفسور آمریکایی را از الطاف ویژه ای که بی دریغ نثار اهل سیاست و فرهنگ می سازد بی نصیب گذاشته است؟ واقعا حبف نیست سوژه ای به این جذابی مغفول بماند؟
بد نیست معلوم شود فقط ایران شناسان آمریکایی و انگلیسی مشکوک و مظنون بوده اند یا فرانسوی ها نیز در این ۸۰۰ سال که به ایران شناسی علاقه نشان داده اند می توانند در ردیف متهمان قرار گیرند؟ کسانی چون پیترو دلاواله، اوژن بورنوف، آنتوان میه، دوفوشه کور، ماسینیون(هم او که در آثار شریعتی با نامش مواجه می شویم) و مشهورتر از همه هانری کربن نیز می توانند بی آن که انگلیسی زبان باشند یا قرن ها قبل از تاسیس سازمان جاسوسی آمریکا زیسته و مرده باشند متهم به جاسوسی خوانده شوند؟! –[ تهمورث ساجدی در تاریخ ایران شناسی در فرانسه سابقه دراز این علاقه را تا قرن ۱۳ میلادی و زمان ایلخانان مغول دنبال کرده است].
قطعا وقتی دکتر جواد ظریف رییس دستگاه دیپلماسی در توییتر پیام تسلیت می گذارد و از ایران شناس فقید به مثابه یک دوست دیرین یاد می کند می توان دریافت که پرفسور ولو عینا مانند اصول گرایان ایرانی نمی اندیشیده اما دل باخته ایران بوده و برای جاسوسی لازم نیست یک عمر صرف کارهای سنگین فرهنگی و تاریخی شود و با اطلاعات کمتر نیز می توان به آن کار پرداخت اما محض احتیاط بد نیست تکلیف دیگران را روشن کنند.
پرفسور ریچارد فرای را چندان که می شناسیم ایران شناس آمریکایی و تاریخ پژوه بدانیم یا چنان که رسم برخی است و بر هر چهره فرهنگی انگی می نشانند جاسوس بخوانیم؟ منتها خوب است روشن شود دقیقا از درون پژوهش های خود چی را جاسوسی می کرده ؟ تاریخ بخارا را یا دوران صفویه را؟ در ضمن مثل چند فقره دیگر رییس دفتر همسر شاه مخلوع هم بوده یا نه؟
پاسخ این پرسش عجالتا فوریت بیشتری دارد تا این که جسد را به کناره زاینده رود می آورند یا نه.

 

بازهم سخنی در باره ی "فرای" و یادی از آرمان و منش و کُنش ِ ایران دوستانه اش


ریچارد فرای و عشق به ایران


به روز شده:  08:58 گرينويچ - چهارشنبه 02 آوريل 2014 - 13 فروردین 1393 
این آمریکایی اهل آلاباما در طول عمر خود دو کرسی ایران شناسی در آمریکا برپا کرد و چندین کتاب مهم و صدها مقاله مهم درباره ایران باستان و ایران بزرگ و شهر و تاریخ بخارا٬ یعنی خراسان بزرگ و فرهنگ ایرانی اسلامی نوشت.
معدود کسانی هستند که هر چند ادعای ایرانپرستی و ایراندوستی داشته، اما توانسته باشند چنین کارهای ارزنده ای برای ایران و نام ایران زمین انجام دهند. کرسی ایرانشناسی دانشگاه کلمبیا و هاروارد به همت او تاسیس شدند و دانشجویان او کارهای ارزنده ایی درباره تاریخ و تمدن ایران انجام دادند.
او خودش تا آخر عمر درباره ایران بزرگ تحقیق می کرد و خاطرات خود را نیز در کتابی به نام ایران بزرگ نگاشت که افراد مهم سیاسی و فرهنگی هفتاد سال گذشته و ملاقات های او با آنها را نشان داده است.
فرای که کرسی آقا خان در دانشگاه هاروارد را داشت و مرکز مطالعات خاورمیانه را در آن دانشگاه نیز تاسیس کرده بود، چندین استاد ایرانی را به آنجا دعوت کرد و دانشجویان ایرانی زیادی نیز در آنجا تحصیل کردند. او در همه مجامع ایرانشناسی تا آخرین سال عمر خود حضور داشت و دانشجو و استاد را دوستانه ملاقات و کمک می کرد.
فرای نزدیک به پنجاه سال پیش کتابی درباره تاریخ ایران باستان نوشت که هنوز در دانشگاه ها تدریس می شود و همچنین هنوز خوانا و لذت بخش است. این کتاب را به اقوام ایرانی یعنی بلوچ ها و کردها و آذری ها و دیگران تقدیم کرده بود.
"
معمولا بسیاری از ایرانیان از گذشته خود پس از فروپاشی ساسانیان (دوره اسلامی) دوری می کنند و دوست ندارند درباره آن بدانند یا صحبت کنند و اگر هم می کنند با دیدی منفی به آن می نگرند. اما با خواندن کارهای فرای ما به عمق و ارزش فرهنگ ایرانی اسلامی و اثرگذار بودن ایرانیان بر این تمدن، به زیبایی آشنا می شویم."
همچنین سی سال پیش کتاب ارزشمند و مهمی با نام تاریخ ایران باستان نگاشت که کتابی است مرجع و مفید برای دنیای باستان ایرانی (از غرب چین تا عراق امروزی).
او با مردم ایران زندگی کرد. در شیراز موسسه آسیایی دانشگاه پهلوی شیراز را رونق داد و محققان زیادی را به آنجا دعوت کرد و مجله مهمی بچاپ رسانید که امروزه چاپ آن در آمریکا ادامه دارد. فرای با مردم خراسان بزرگ سوار بر اسب گشت و گذار می کرد و آنها را دوست داشت. در دانشگاه های دوشنبه و کابل تدریس کرد و این، فرق مهم او با دیگر مستشرقین غربی بود.
معمولا بسیاری از ایرانیان از گذشته خود پس از فروپاشی ساسانیان (دوره اسلامی) دوری می کنند و دوست ندارند درباره آن بدانند یا صحبت کنند و اگر هم می کنند با دیدی منفی به آن نگاه می کنند. اما با خواندن کارهای فرای ما به عمق و ارزش فرهنگ ایرانی اسلامی و اثرگذار بودن ایرانیان بر این تمدن، به زیبایی آشنا می شویم.
در دهه ۴۰ میلادی یکی از اولین مقالات فرای درباره خاندان سامانی بود که کمتر کسی در آمریکا از آن خبر داشت و فرای درباره اهمیت آن خاندان نوشت و همچنین اهمیت زبان فارسی را برای پیشرفت فرهنگ و تمدن اسلامی در خراسان بزرگ (آسیای میانه) و هند و خاور دور به صراحت نشان داد.
نوشته هایش با استدلال بود و با اینکه ایران را دوست داشت و همیشه با احساس درباره ایران سخن می گفت، اما هرگز در آثارش، درباره ایران گزافه گویی نمی کرد.
توجه بخصوص او به خراسان بزرگ (آسیای میانه) از اولین کارش که درباره تاریخ بخارا بود مشخص است. نه تنها تاریخ بخارای نرخشی را به چاپ رساند، بلکه کتابی خواندنی درباره بخارا در دوران قرون وسطی نوشت و اهمیت فرهنگی آن مکان را نشان داد. همچنین چند سال پیش یکی از آخرین کتابهایش درباره تاریخ خراسان بزرگ قبل از آمدن ترکان بود که درباره ایرانیان و اهمیت حضورشان، از دوران مهاجرت هند و ایرانیان تا آمدن اسلام ، نوشته شده.
کتاب دیگر او درباره میراث ایران از اواخر دوره ساسانی تا فروپاشی حکومت عباسی بود که هنوز بهترین مطالعه درباره این دوره از تاریخ ایرانزمین است. علل رواج زبان فارسی پس از آمدن اسلام و جامعه ایران در اوایل دوران اسلامی همه و همه در این کتاب بازگو شده است.
یازده سال پیش موقوفات دکتر محمود افشار از ریچارد فرای در تهران قدردانی کرد. پس از چند روزی فرای می خواست که از شلوغی تهران دور شود و برای همین ایرج افشار همراه با دکتر شفیعی کدکنی و بهرام افشار و بنده به سفری بیادماندی رفتیم.
"
کتاب دیگر او درباره میراث ایران از اواخر دوره ساسانی تا فروپاشی حکومت عباسی بود که هنوز بهترین مطالعه درباره این دوره از تاریخ ایرانزمین است. علل رواج زبان فارسی پس از آمدن اسلام و جامعه ایران در اوایل دوران اسلامی همه و همه در این کتاب بازگو شده است."
در سفر است که انسان خلق و خوی مردان بزرگ و منش و رفتار آنها را می تواند بشناسد. سفر از تهران به قم و از آنجا به گلپایگان و سپس ایلام و بالاخره به کرند کردستان ختم می شد. در طول راه همه در حال صحبت بودیم و اینکه در چه سالی فرای در این مکان بوده و کی افشار به آن سر زده.
فرای در طول راه خسته می شد و گه گاه پیاده می شدیم و نان و پنیری می خریدیم و خربزه ای می خوردیم. اما با این خستگی فرای همیشه با خنده و پر از سوال بود. با همه سلام و علیک می کرد و سعی در صحبت با مردم داشت. حتی در طول راه در ایستگاه بازرسی می گفت: "سلام من آمریکایی هستم آقا!"
این دوستانه و خاکی بودن فرای برای من، در این سفر معلوم شد. به یاد دارم که او هنوز در سفر کنجکاو بود و اگر چیزی را تا آن لحظه ندیده بود، مانند کودکی به هیجان می آمد. این صمیمیت فرای را می توانم در این خاطره خلاصه کنم؛ در راه سفر به کردستان به خمین رسیدیم و به خانه پدری آیت الله خمینی.
فرای و افشار و من پیاده شدیم و فرای بلافاصله به نگهبان در گفت: "من فرای هستم. من آمریکایی هستم. من می خواهم با شما عکس بگیرم."
بیچاره نگهبان دم در از ترس رنگش پریده بود و می گفت: "نه آقا " اما فرای دست بردار نبود و بلاخره آنقدر با او صحبت کرد که راضی به عکس گرفتن شد، دستش را دور گردن او انداخت و به راحتی برای دید و بازدید خانه رفتیم. فرای چنین فردی بود. دوست ایرانیان و دوست دار ایران بزرگ.

This page is powered by Blogger. Isn't yours?